
کتاب راز خدمتکار نوشته فریدا مک فادن انتشارات آتیسا
انتشارات
آتیسا
ترجمه
سپیده همایونی فرد
تعداد صفحات
240
نوع جلد
گالینگور
قطع
رقعی
«راسل مرده است.
به قتل رسیده است.
و این اتفاق در این فاصله که از حمام خارج شدم رخ داده است.
به آن پنجرهٔ باز فکر میکنم که وقتی آمدم نوشیدنی بردارم متوجهش شدم. کسی وارد این کلبه شده است. کسی وارد اینجا شده و این کار را با راسل کرده است.
میترسم بدانم که آن شخص کیست. در حال حاضر فقط یک نفر هست که دشمن خونیام است و سابقهٔ رفتار خشونتآمیز را هم دارد. پلیس هم نمیتواند پیدایش کند.
با صدای بلند فریاد میزنم: «میلی؟»
هیچ پاسخی نمیشنوم.
و بعد چراغها خاموش میشوند.
دوست دارم بگویم که بهخاطر توفان است، اما فکر نمیکنم باد آنقدر شدید باشد که باعث شود برق قطع شود. کسی برق را قطع کرده است.
احساس سرما میکنم و دستهایم را دورم حلقه میکنم و خودم را درآغوش میگیرم. حالا که برق قطع شده، کلبه در تاریکی محض فرورفته است. تلفن همرام را برداشته بودم و چند خط آنتن داشتم، اما آن را از همان ابتدا در آشپزخانه گذاشتم. اگر باهوش باشد، تا الان آن را برداشته است و به این معناست که هیچ راهی برای درخواست کمک ندارم.
باز هم با صدای بلند فریاد میزنم: «میلی.»
پاسخی دریافت نمیکنم. دارد با من بازی میکند. الان باید از من متنفر باشد. واقعاً حق دارد از من متنفر باشد. سعی داشت کمکم کند، ولی من همهچیز را به او نسبت دادم. او کار را خیلی آسان کرد.
و حالا کلمات دوستم آدری در گوشم طنین میاندازند: اون خیلی سرسخته، باور کن، خطرناکه.
میلی واقعاً خطرناک است. مشخص است.
و من او را به دشمنم تبدیل کردم.
فریادزنان میگویم: «میلی، لطفاً بهم گوش کن. من... خیلی متأسفم. نباید اون کار رو میکردم؛ اما باید بدونی داگلاس بدرفتار بود. راستش رو بهت گفتم.»
شیشه در جایی آنطرف اتاق خرد میشود. سرم بهسمت صدا میچرخد. او هم مثل من در این تاریکی چیزی نمیبیند مگر اینکه عینک دیددرشب داشته باشد. باید بهنحوی از این تاریکی به نفع خودم استفاده کنم.
«داگلاس همیشه کارهای وحشتناکی باهام میکرد. اون شوهر خیلی وحشتناکی بود. باید از اون زندگی مشترک خلاص میشدم. باید درک کنی...»
میلی هنوز پاسخی نداده است. اما میتوانم خشمش را احساس کنم. من با زن اشتباهی درگیر شدهام.»